تبليغاتX
زیر بارون گریه کردم تا تو اشکامو نبینی -
0*0*0*0*لیلی و مجنون*0*0*0*0
 
 

گریه شده کار من و غصه شده هم دم من قطره اشک تو چشم هام شده شریک غم من

قلبم در انتظار است ...

 

و نگاهم گرفتار تنگ غروب

 

قسمشان مي دهم ! به چشمانم التماس مي کنم که کم سو نشوند

 

بغض ها بي رحمانه گلويم را مي فشارند

 

منت قلبم را مي کشم تا براي لحظه اي هر چند کوتاه يادش را به غريبگان نسپارد

 

مدت هاست که نخل هاي ساحل در حسرت قطره اي چشم به دريا دوخته اند

 

هر لحظه دست خواهش پيش چشمانم دراز مي کنم تا برايش ببارند

 

اما مي دانم که او هرگز نخواهد ديد !!!! هرگز نخواهد فهميد !

 

هر دم منت مرغ خيالم را مي کشم تا که شايد از سرزمين واژگان ...

 

بهترين قافيه را در وصفش براي اين شاعر خسته بياورد

 

ساعت اتاقم از شمارش لحظه هاي انتظارش خسته شده !

 

هر لحظه دم از ايستادن مي زند

 

التماسش مي کنم که لحظه هايم را تنها نگذارد

 

ديوار اتاقم ديگر طاقت تحمل تقويم هاي باطله و روز هاي خط خورده را ندارد

 

مدت هاست که پيچک نگاهم بر پاي در پيچيده !

 

کجاست آن بي وفا که ببيند در وفايش چه بر سر من آمده ؟!؟

 

نمي دانم ؟!؟

 

نمي دانم که چرا پرندگان آرزو ديگر سخن از پرواز نمي گويند ؟!؟

 

شايد آسمان دل من ديگر آبي نيست

 

نمي دانم چه شد که با بي رحمي گلدان مرا به باد هاي وحشي و سرد زمستان سپرد ؟!!!

 

مگر نمي دانست که گل عشق من بدون محبت خشک خواهد شد ؟!؟

 

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست !!!

 

 

دیگر در بیداری هم کابوس به سراغم می آید !

 

کابوس تنها بودن ...

 

کابوسی واقعی اما تلخ

 

اما می دانم که خواهد آمد

 

از راه می رسد درست هنگامی که ثانیه های انتظارش را مشت مشت

 

 بر دستان خاطره ها ریخته ام

 

و شاید هنگامی که قلبم در زیر لگد های نا مهربانی ها جان داده است ....

 

 

|+| نوشته شده توسط لیلی و مجنون در یکشنبه 20 بهمن1387  |
 
 
بالا